|
دوردست
|
||
... دیگر نه از تو
نه از تو
و نه از تو نمی نویسم !
دیگر تمام دلتنگیهایم را نه با تو ، نه با چشمان ِ تو و نه با آرزوی تو تقسیم نخواهم کرد...
تمام بچگی هایم را همینجا ،
یکجا ،
در این بغچه سبز رنگ بی بی میگذارم و
تا ابد پرتاب میکنم
دیگر از تو نمی نویسم
پاهایم را زمین کشید
مرا حال ماندن نبود،
حس دفن شدن نیز،،
...گلویم در آغاز فریاد خشکید و مُرد...
دستی بر آسمان و چشمی بر زمین
حکایت عشقبازیِ درخت و خورشید!
قفس باز و حس پرواز در اوج
لیک
بیچاره پرنده بالهایش شکسته!
ما کافور خوردگان ِ دانشگاهی
بی شهوتیمان را
با لقمه هایی درشت تر
اعتراض خواهیم کرد!!!
گمان میکردم عشق واژه ایست
که تنها دست ستارگان لمس میکند
ولی همین نزدیکی
دستهایی دیدم که معنی عشق را تا عمق وجودم روانه کرد..
تو میروی و چشمهای من
خیره بر راه میماند
در انتظار نگاهی که تازه یافته است...
از حس اوج و پرواز
هیچ نمی داند
مرغ خانگی!
تنهاییم را بردی
به دوردستها
به آنجا که من شروع میشوم
به مبدا ، ابتدا!
تا..... ابد ....
سلطنت آفتاب را از بر کرده ایم
زیبایی ماه را عاریه میبینیم!
قله نشین بالاترین قله!
لحظه ای
بر دره نشین عمیقترین دره
بنگر
بالهایت را سخت نیازمندم..
گرچه امروز
زمین در بند ِ برف و آسمان در اسارت ِ باد است
لیک
پرنده جز سرود بهار آوازی نمی خواند
گم میشوم
ـ از یادِ خویش ـ
در میانِ انسانهایی
که لباسهایشان
هم رنگ من نیست!
سایه من
زخم خورده است
بیوفایی آفتاب را
بهانه میکند!!
|
|